تبليغاتX
شروین شاه‌وزی‌پور
شعر و داستان و رویدادهای ادبی
 

۱

ها كردن و هورت كشيدن

 

قهوه در من مي‌نشيند

انگشت‌هايم

لاي لِرد ته فنجان

 

۲

تلخ

مانده‌ام در خود

قهوه از من روي گرفته

 

۳

لب بر لبش مي‌گذارم وُ

       لب بر لبم

تلخي در تنم

         رها مي‌شود

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 0:43  توسط شروین شاه‌وزی‌پور  | 

 

هوا تورانی است

خاک یا باران

کدام یک عطشانمان می کند

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 11:5  توسط شروین شاه‌وزی‌پور  | 

 

 

گسسته‌ها 

ناصر نخزريمقدم

 

پرستار مطابق معمول داشت مثل پاندولي توي راهرو وول مي‌خورد. نگاهش كه بهم افتاد

 

لبخندي زدم. صورتشو برگردوند. تو دلم فحش آبداري نثار جد و آباش كردم.‏

-: رذل بي‌پدر و مادر

 

 خيلي دلم مي‌خواس يكي از اون دوستاي تحليلگرم كنارم بود و دوتايي با كمك همديگه

 

اين پرستارو تجزيه و تحليل مي‌كرديم و هويت و اصالت ذاتش رو تشخيص مي‌داديم.

 

 علت حضور فيزيكي‌ام مشكليه كه توجيهش واسه خودمم امكان پذير نيس. سرم به كار

 

خودم گرم بود اما نمي‌دونم چطور از اينجا سر در آوردم.

 

دورتادور ما  ديواراي نامرئي كشيدن كه كسي نمي‌تونه بهراحتي از‌شون عبوركنه. دو سه

 

نفري سعي كردن  اين شهامت رو به خرج بدن اما تا به خط‌ها رسيدن دچار تشنج‌هاي

 

خفيف، كسالتبار و تهوعآوري شدن كه ياد‌آوري‌اش دلمو به آشوب مي‌كشه.

 

-: باشمام آقا

 

پرستار است با روپوش سفيد

 

-: بلند شو، روي كاناپه دراز بكش. امروز نوبت توئه.

 

 مث بچه‌ايي معصوم، آرام و سربهزير روي بر‌آنكارد دراز مي‌كشم.

 

-: چرا شكمت بالا اومده، بذار ببينم اينجا چيه

 

-: اينا يه سري غده مغزي هستن كه توي دلم بزرگ شدن

 

 دست مي‌بره زير پيرهنم.‏

-: اين كاغذا چيه!؟

 

 جوابشو  نمي‌دم.

 

پرستار بيهوده سعي مي‌كنه كاغذا رو از چنگالم در بياره و بهشون نظم بده، آخرش خسته

 

مي‌شه و اونارو پرت مي‌كنه روسينه‌ام. آهسته نيمخيز ميشم و يادداشت‌هامو مرتب مي‌كنم.‏

 

يادداشت اول

 

آموزش و پرورش قصد دارد به 6 ميليون كودك تغذيه‌ي رايگان بدهد.

 

تغذيه‌ي رايگان شامل يك بسته شيركم چرب است كه بايد هر روز رأس ساعت 10 به

 

دانشآموزان خورانده شود.

 

برنامه‌ريزان و پژوهشگران وزارت بهداشت و درمان بعد از بررسي‌هاي گوناگون و همهجانبه

 

روي هزاران سرباز متوجه شدند همگي آنها از پوكي استخوان رنج مي‌برند. موضوع به

 

مقامات بلندپايه ارتش گزارش داده شد و مقام مافوق كه تعداد زيادي ستاره روي شانه‌اش

 

فرود آمده بود طي بخشنامه‌ايي فوري و سري دستور داد در تمام پادگان‌ها توي ليست

 

جيره‌ي صبحانه يك ليوان شير اضافه شود.

 

 سرپرست گروه طي تماس تلفني به اطلاع مقام مافوق رساند: براي پرورش سربازهايي با

 

استخوانبندي قوي بايد از خردسالي برنامه‌ريزي شود. ارتش تصميم دارد در توزيع شير

 

رايگان به آموزشوپرورش كمك كند. ‏

 

همچنين برنامه‌ريزان وزارت بهداشت و درمان پيش‌بيني كرده‌اند اگر وضع به همين منوال

 

پيش برود پوسيدگي دندان اپيدمي خواهد شد و نسل فردا نسل بي‌دنداني مي‌شود كه از دو

 

چيز لذت نميبرند: اول نان دوم زن

 

هيچ پيرمردي به ياد نخواهد آورد زماني درشعرهاي عاميانه اين قبيل بيت‌ها وجود داشته

 

است:

 

لذت دنيا زن و دندان بود                            بي‌اين دو دنيا زندان بود

 

يا

 

هركسي دندان دهد نان دهد

 

مهمتر از همه اينكه يكي از زيرساخت‌هاي اصلي زبان مادري كه درس نان است ديگر

 

تدريس نخواهد شد.

 

بابا نان داد .

 

بابا نان داد.

 

نـ - ن

 

پس براي آنكه هميشه بابا باشد و نان بدهد تا ما بخوريم و سايهاش هميشه بالاي سرما

 

مستدام باشد علاوه بر دعاي روزانه، زدن سه وعده مسواك ضروري است.

 

-: هي بچه، بلند شو مسواك بزن

 

-: بينندگان عزيز براي داشتن دندان‌هاي سفيد و محكم، مسواك‌هاي ‏oral B  و

 

كراس‌اَكشن معجزه مي‌كند.

 

يادداشت دوم

 

در خيابان پنجم از منطقه هفت درست روبه‌روي منزلم دو مدرسه قرار دارند يكي دولتي

 

است و ديگري غير دولتي .

 

نقطه اشتراك هر دو نمونه بودن آنهاست. دانشآموزان مدرسه دولتي از خانواده‌هاي تهي

 

دستي هستند كه طي پروژه‌ي يافتن استعدادهاي درخشان از مناطق گوناگون جمع شده‌اند و

 

شاگردان مدرسه غير‌دولتي فرزندان افرادي هستند كه با ديدن نخستين نشانه‌هاي ظهور

 

سرمايه‌داري در بخش‌هاي مختلف از جمله شركت در معاملات، مديريت ادارات مهم،

 

تصدي مشاغل حكومتي تا عضويت در گروهها و احزاب رنگارنگ حضور داشته‌اند.

 

شوراي آموزشوتربيتي هر دو مدرسه دائماً سرگرم تبادل آخرين اطلاعات در زمينه‌هاي

 

پرورشي و اخلاقي به يكديگر هستند.

 

-:مي‌دوني امروز تو مدرسه ما چه اتفاقي افتاد!؟

-: نه

 

-: دلت مي‌خواد واسه‌ات تعريف كنم

 

-: اگه غيبت محسوب نشه و نكته تربيتي داشته باشه ايرادي نداره، گوش مي‌دم.‏

-: امروز شاگرد شماره 4 از مدرسه ما راستراست رفت گونه‌ي دانش‌آموز شماره 13

 

شمارو بوسيد.

 

-: خدا مرگشون بده تو چيكار كردي

 

-: خونسردي‌ام رو حفظ كردم، با جديدترين متدها از زير زبونشون حرف كشيدم.

 

-: چه جالب، ادامه بده ببينم

 

-: شماره 4 گفتش هر وقت باباش مي‌خواد از خونه بزنه بيرون، مادرشو مي‌بوسه.

 

-: آدم واقعاً نااميد ميشه

 

-: از چي؟

 

-: از اين همه كلاس‌ها و طرح‌هاي آموزشي و تربيتي كه مي‌گذاريم. آخرش چي؟ ايني‌

 

مي‌شه كه تعريفشو مي‌كني.‏

 

اين راديوهاي دو موج معجزه ميكنند. آدم بهراحتي مي‌تواند تلفن‌ها و صحبت‌هاي ديگران

 

را شنود كند.

 

يادداشت سوم

 

كنار خانه‌ام ايستگاه اتوبوسي وجود دارد و معمولاً تا پاسي از شب مردم منتظر مي‌ايستند تا

 

اتوبوس بيايد و آنها را به مقصدشان برساند. دقيقاً يادم نيست كدام روز هفته بود اما يادم

 

هست هوا ابري بود و نسيم ملايمي برگ درختان خيابان را تكان ميداد. اتوبوس با ترمز و

 

تكان شديدي ايستاد. زني ميانسال، چاق و تنومند كه روپوش سفيد پرستاري تنش بود پايين

 

پريد. پشت سرش گوسفندي بدون ريسمان و بند پايين آمد. نگاهي به اطرافش انداخت. از

 

جايي كه نشسته بودم دوباره با دقت نگاه كردم. ديدم لباس سفيد زن روپوش پرستاري

 

نيست. روپوش قصابي است. گوسفند صدايي كرد و دندانهاي سفيدش را نشان داد،

 

دندان‌هايي رديف و مرتب.‏

 

زن چند قدم به سمت راست رفت و گوسفند هم به دنبالش حركت كرد. انديشيدم يقيناً اين

 

موجود از دست زن شير رايگان زيادي خورده است و استخوان‌هايي محكم دارد. بي هيچ

 

قيد و بند‌ي پي‌اش مي‌رود.

 

در را باز كردم و از پل‍ه‌ها يكييكي پايين آمدم. زن چاق زيرچشمي نگاهم كرد. نشست و

 

زل زد توي چشم‌هاي گوسفند. بعدش دست انداخت دور گردنش و بوسيدش.

 

اشك توي چشاي هر دو موج مي‌زد.

 

زن قصاب به گوسفند گفت: عزيز دل مادر، منم احساس دارم. راضي نيستم خاري توپات

 

بره. گوسفند صدايي سر داد. در همين لحظه پيرمردي پيدا شد كه رو به جمعيت منتظر توي

 

ايستگاه كرد و گفت: اگه نفري يه سكه بدين بهتون مي‌گم اين زبون بسته چي مي‌گه.

 

پول‌خرده‌ها كه توي مشتش جا گرفت سري تكان داد:

 

اين گوسفند فداكار مي‌گه بهخاطر نجات نوع بشريت منو بكشين و قرباني كنيد"

 

پسربچه‌ايي كه انگشتش را توي بيني مي‌چرخاند پرسيد:

 

" تو از كجا فهميدي گوسفنده چي ميگه؟"

 

پيرمرد پشت به جمعيت جواب داد: "آخه من زبونشون رو مي‌دونم".

 

بچه‌ي بي‌تربيت دوباره پرسيد:" چطوري زبونشون رو مي‌فهمي"

 

-: آخه زماني يه چوپون بودم با هزار رأس گوسفند. پير كه شدم بازنشسته كردنم".

 

زن پرستار قصاب از توي پيشبندش چاقويي بيرون آورد و فرو كرد توي چشم‌هاي گوسفند.

 

يادداشت چهارم

 

پدربزرگم يكبار عاشق زني از تيره‌ي مردآزماها شد. از آن نوع مردآزماهايي كه بين مزارع

 

در رفت و آمد هستند، دائماً هندوانه مي‌خورند و هسته‌‌هايش را درسته دفع مي‌كنند. از آن

 

نوع مردآزماهايي كه قدشان دو برابر آدم است و به جاي انگشت سم دارند. موهايشان را

 

هيچوقت كوتاه نمي‌كنند و توي نور قابل استتار هستند.

 

شايد موضوع برعكس بوده و زني عاشق پدربزرگم شده. اين را به طور قطع و يقين آينده

 

گان خواهند فهميد زيرا عمر كوتاهم كفاف قضاياي بغرنج را نمي‌دهد. من وسط بازي

 

شطرنج قرار دارم و نميتوانم تمام جوانب كار را مانند تماشاچي بسنجم.

 

چطور مي‌شود زني به مردي كه براي اولين بار در عمرش ديده اظهار علاقه و عشق كند؟

 

عاشق شدن پدربزرگ در دوران اوج شكوفايي اقتصادي بخش كشاورزي اتفاق افتاد. آن

 

زمان با وجود خشكسالي‌هاي پي‌در‌پي خروارخروار گندم مازاد بر نياز كشاورزان به

 

كشورهاي ديگر صادر مي شد. به پدربزرگم سفارش تهيه‌ي2000 تن هندوانه از نوع

 

نامرغوب را داده بودند تا براي سربازاني كه هنگام نگهباني در گرما لهله مي‌زدند بفرستند.

 

او طي تحقيقات گسترده و مبسوطي كه انجام داد شرق كشور را براي عمل انتخاب كرد. با

 

كمك صدها گاو اصيل چندين هكتار زمين را شخم زد و بذر پاشيد. بذرها دانهريز و سياه

 

بودند. اين بذرها هندوانه‌ها‌يي سبز با حاشيه‌هاي سفيد توليد مي‌كنند. چند تا از آن دانه‌ها را

 

من پنهان كرده‌ام به عنوان يادگاري براي ثبت در تاريخ.

 

با بهثمر نشستن هندوانهها پنجاه مرد‌آزما با موهاي پريشان و خاكآلود جلويش سبز شدند و

 

محاصره‌اش كردند.

 

پدربزرگم نگاهي به سمت چپ مي‌كند. نگاهي به سمت راست مي‌كند و مي‌داند همه‌ي

 

راه‌ها بنبست است. لبخند‌زنان مي‌گويد:" خسته نباشيد. گويا زياد راهپيمايي كرده‌ايد"

 

آنها در سكوت و عصبانيت به او مي‌نگرند. پدربزرگم كمي مي‌ترسد و نجوا مي‌كند:

 

" اگه جلوتر بياين اين چاقو ممكنه شما رو زخمي كنه"

 

سردسته‌‌‌ي مردآزماها دندان‌هايش را به هم مي‌فشارد:

 

" اون لعنتي رو بنداز، با ديدن آهن سردمون مي‌شه"

 

پدربزرگم دختر را مي بيند كه از روي درخت توت پايين مي‌پرد و مي‌گويد:

 

 " جوانمرد، با تو كاري نداريم، اومديم هندونه بخوريم"

 

پدربزرگم سر بلند مي‌كند:" نخير، هوس شما دليل نمي‌شه هر چي رو كه مي‌بينين طلب

كنين".

 

-:" فقط چند دونه  هندونه. بعدش راهمون رو مي‌گيريم ومي‌ريم".‏

-: " نمي‌شه، هندونه‌ها مال جوونايي هست كه دارن مفتكي توي هواي گرم عرق مي‌كنن،

 

واسه خاطر ما و شما"

 

دختر لبخندي مي‌زند و مينشيند زير درخت توت:" ميتونيم مذاكره كنيم، براي نجات

 

نوع مردآزماها هر شرطي كه داشته باشي قبوله".

 

پدربزرگم چون اصولاً آدم صلح‌طلبي بوده است كمي نرم مي‌شود و از دختر مي پرسد :"

 

اسمت چيه؟"

 

-: " من اسم ندارم"

 

-: "واسه چي؟"

 

-: " چون هنوز ازدواج نكردم"

 

پدربزرگم مي‌رود و روي تپه‌اي مي‌ايستد و به دور واطرافش نگاهي مي‌اندازد. مي بيند پنجاه

 

و يك جفتچشم ملتمسانه به او خيره شده‌اند. دريك لحظه احساس مي‌كند با بقيه فرق

 

دارد. من فكر ميكنم ايستادن روي تپه حس بزرگ بودن را در او زنده كرده باشد.

 

دست‌هايش را مانند ديكتاتور كشوري افريقايي تكان مي‌دهد:

 

"همه‌تان اينجا بنشينيد. من نفري  يه هندونه به شما مي ‌بخشم. زمين آنقدر وسيع هست كه

 

هر كس نون و زندگي خودشو در يه گوشه پيدا كنه"

 

مردآزماها خيلي مؤدب و چهار زانو مي‌نشينند و شروع به خوردن مي‌كنند.

 

دختر توي گوش پدربزرگم مي‌گويد:" توي امتحان مردآزمايي قبول شدي. چند ساله مرد

 

اين طرفا ناياب شده؛ فكر مي‌كني امكانش باشه ما به عقد همديگه در بياييم."

 

يادداشت پنجم

 

دوست نويسنده‌ام سال‌هاست قصد دارد رماني بنويسد كه جهان را تكان بدهد. با اعتقاد

 

راسخ مي‌گويد به زودي تكخالش را به زمين خواهد زد و همه‌ي كوتوله‌هاي ادبي را

 

انگشتبهدهان خواهد كرد. بيست سال مي‌شود زندگي‌اش را وقف آدم‌ها و روياهاي ساخته

 

و پرداخته ذهنش كرده است. اما اوضاع و احوال زمانه با او سازگار نيست. به ديدنش رفتم

 

تا با يكديگر دوفنجان چايي بخوريم.

 

داشتيم حرف ميزديم كه زن شكمگنده‌ايي جلو آمد و گفت:

 

" خيلي خوش اومديد شوهرم مدت‌ها درباره‌‌ي شما باهام حرف زده"

 

نگاهم را به تابلوي چشم‌هايش انداختم:" اين نهايت لطف ايشان نسبت به من است".‏

 

توي ذهنم آهويي را ميديدم توي بيابان بي‌آب و علف دارد تاخت مي‌زند.

 

زن كنارم نشست:" شوهرم ميگه شما مي‌تونين آينده رو مجسم و پيشگويي كني"

 

با انگشت به شكمش اشاره كرد:" وضعيت اين چطور مي‌شه".

 

لبخندي زد كه نفهميدم نمكين است يا استهزا آميز.

 

نگاهش كردم. انگار رمان دوستم را مي‌ديدم. توي تخت زايشگاه زني درد مي‌كشد تا

 

فرزندش بهدنيا مي‌آيد. كودك به مدرسه مي‌رود اما به علت بوسيدن گونه دانش‌آموزي از

 

مدرسه اخراج مي‌شود و تحت مراقبت‌هاي ويژه قرار ميگيرد.

 

سريع به خدمت نظاموظيفه مي‌رود و با يكجفت پوتين  قشنگ به خانه بر مي‌گردد و آنها

 

را روزي سه بار واكس مي‌زند. سرانجام در يك صبحگاه، محكم توي چانه‌ي پدرش

 

مي‌كوبد كه در پيرانهسري حرفهاي نامربوط مي‌زند.

 

بعد از آن ميرود تا رژه سربازان را سان ببيند.

 

يادداشت ششم

 

گوش كن، سعي نكن مرا مثل انسان بي‌اراده‌‌اي وادار بهقتل كني. در پستوهاي ذهنت چي

 

مي‌گذرد، بگذار من راه خودم را بروم.‏

 

وجود من وابسته به توست. بگذار مثل فيلم‌هاي هندي آخرش بهخوبي و خوشي ختم شود.

 

آخر تقصير من چيست. تو او را سر راهم گذاشتي. مراسم عروسي‌مان را بي سرو صدا بر پا

 

كردي.

 

اما شب اول ازدواجمان بهتان و تهمتي زدي كه دنيا را تكان داد. چطور يكهو با فلاشبك

 

ناشيانه و شكستن خط سير روايي و زماني مرا پرت كردي به خرابخانه‌اي در آن سوي

 

كشور. ‏

 

متنت را بار ديگر بخوان. ديگر حرفي نمي‌زنم.

 

" مرد به پهلو غلتيد. خنده‌ي زن توي گوشش طنين انداخت. طنين خنده‌ي زن لرزاندش.

 

سرش را ميان دست‌ها گرفت: چقدر شباهت داشت خنده‌ي زنش به خنده‌ي آن زن

 

خودفروش.

 

وسوسه براي لحظه‌اي رهايش نمي‌كرد.