تبليغاتX
شروین شاه‌وزی‌پور
شعر و داستان و رویدادهای ادبی
 چند شعر كوتاه

1

گنجشگكي سرشار


باد

تني بر دار/ نشسته را

تاب مي‌دهد

 

2

آويز و رها

گنجشكي روي حلقه

تاب مي‌خورد

 

3

باد    از برابر

طناب

دستانش را به شاخه‌اي

حلقه كرده‌است

 

4

ماري

تنش به اندام دار/

بوسه مي‌زند

|+| نوشته شده توسط شروین شاه‌وزی‌پور در شنبه 9 آبان1388  |
 چهار شعر كوتاه

1

دهانم بوي باروت مي‌دهد

شايد خودكشي كرده‌ام

 

2

كابوس مي‌كشم روي اين روزنِ بزرگِ رويِ ديوار

آخ اگر

خورشيد دلش بگيرد و

من چرتي

زندگي كنم

 

3

توي دريام

آب از تنم بالا مي‌رود

من

نمي‌توانم

 

4

باداباد مي‌گويم و دل به‌هرچه مي‌گويي مي‌دهم

ولي محض خدا

چيزي بگو

|+| نوشته شده توسط شروین شاه‌وزی‌پور در سه شنبه 14 مهر1388  |
 شعرهايي جديد از خودم

 

1

گاهي غلت مي‌زنم و زمين را

چمن‌مالي مي‌كنم

گاهي به‌تاخت

خورشيد را پشت سر جامي‌گذارم

گاهي نسيم را بي منتّي

به يال‌افشاني‌ام رخصت مي‌دهم

گاهي آفتاب به ‌نيش‌خند

اُريبم مي‌تابد كه صبح شده

 

2

اسبم رهايم كرده

اسبيتم نه

ضرب مي‌گيرم بر خاك

 

3

داغ دارد گُرده‌ام

آيا يك‌نفس

زينش را برخواهد داشت؟

 

 

4

آسمان را مي‌تكاند شيهه‌ام

افسار رها مي‌شود/ رها مي‌شوم از زمين

پايم بندِ آسمان

درّه فرا مي‌خواندم

|+| نوشته شده توسط شروین شاه‌وزی‌پور در پنجشنبه 12 شهریور1388  |
 شعري تازه

/* /*]]>*/

ليمو به مرد بي‌مو

آينه به ظهر الالطلوع

من به تو ـ تو نه؛ تو ـ  من به تو/

   ـ اين ارجاع به‌ شعر برنمي‌‌گردد

 

تلخ‌تر از شفاي عاجلِ بوسه‌اي زهرماري

يا توهمِ سايه‌ي يك سيم/

 ـ يعني شما نمي‌بيني

يك سيم    كه رابطِ رابطه‌ي يك رابطه است

/تأكيد كنيد كه اين رابطه فقط از طريق يك سيم است/ يا بوده لااقل

اين‌جا نشسته‌ام:

 

چاقو رد مي‌شود از در

ليمو در دستش

تاب از فراز نگاهش

رد مي‌شود

سيم آماده است

 

مرد

پشتِ در       قاچ مي‌شود

در    پشتِ در

مرد قاچش را بغل مي‌زند بيرون    من  بيرون/ آماده است

 

اين اتفاق تنها درچند ساعت مي‌افتد؛

ـ تأكيد كنم؛ تنها درچند روز يا ساعت ـ

 

زن بي‌صداتر از يك زن

از هوا/ ها از هوا  

           مي‌افتد:

 

 

|+| نوشته شده توسط شروین شاه‌وزی‌پور در دوشنبه 4 خرداد1388  |
 شعري جديد از خودم


عروسي سپيد با ساق‌هايي سيمين/

هوها ي باد در موهايش

شوق در چشمانش

دل در دلش دل‌دل مي‌كند دل در دلش

دست گشوده سايه‌زده بر سر  دست نشانده بر سر تا سايه

افق    خطِ ديدگانش

غباري مي‌آيد آيا  

 چونان‌كه بايد در نظر/   يا غباري؟

خط افق در ديدگانش سرخ نشسته/  سرخي نشسته در نگاهش

باد در موهاش

هوها

در دامنش

هوها

در دلش  دل‌دل

 

 

غباري مي‌آيد عمود زمين  عمودي بر آسمان

مردي سپيد  سنگ مي‌گذارد   بر سنگي مي‌گذارد   بر سنگي

موهاش نِشسته در غبار نشسته بر جبين

دست‌هاش سنگ مي‌شكنند سنگ مي‌گذارند بر سنگي

غوغاي دلش شور مي‌گذارد در دل

افق      خطِ نگاهش

باره‌اي برآمده از سنگ‌ها  ساق استانده بر سنگ‌ها

دست گشوده سايه‌زده بر سر  دست نشانده بر سر تا سايه

نسيمي مي‌وزد آيا

 چونان‌كه بايد در مشام/   يا نسيمي؟

غباري بر موهاش

بر دامنش

در تنش غوغايي

|+| نوشته شده توسط شروین شاه‌وزی‌پور در سه شنبه 15 اردیبهشت1388  |
 چند شعر كوتاه از خودم
 

 

 

1

آتش را به شب

و دل را به آتش مي‌سپاريم

بهار در راه است

 

2

دست برده‌ام بالا

مي‌كشد خودش را بالا

 

خواب

 لاي دستانم

لهيب‌سوزِ هوهاي سرخ

بپّر از فراز تنم

               حالا

 

3

درد دارم

تَرك برمي‌دارم

سر مي‌سپارم به ران مادر

بهارم رسيده است

|+| نوشته شده توسط شروین شاه‌وزی‌پور در چهارشنبه 28 اسفند1387  |
 چند شعر كوتاه براي كودكي‌هايي مانند هم شايد
 

1

آب‌تنيِ ظهر تابستان

و رخت‌هاي آويخته بر سيب پير

بي ترسِ ساچمه‌اي

گنجشك

لُختي‌مان را آواز مي‌دهد

 

2

پرده‌هاي نيي‌ين

جان مي‌گيرند

از خونِ گنجشكان

در سر

         ـ شايد‌ـ

جانْ‌‌پناهيدنِ مرغانِ هامون را

 به خاطره نشسته‌اند

 

3

ناودان

سرشاري مي‌چكاند

و من

       به هواداري‌اَش

خودكشي مي‌كنم

   

4

آشيان گنجشك

بر دوشاخه‌ي درخت

دوشاخه‌ي درخت

با سنگي ميانِ چلّه‌اش

كمين‌كرده در دستم

 

 5

خوابِ كَرت را مي‌آشوبم

از پيِ گريزِ مرغي

كه پرهاي حنايي دارد و

تخمي طلا

                          نهاني در دل

 

|+| نوشته شده توسط شروین شاه‌وزی‌پور در دوشنبه 28 بهمن1387  |
 شعري جديد از خودم

 

 

دخترِ سفيدي

كه برف

پشت گام‌هايت

رد

رد مي‌گذارد

مي‌گذارد رد شوي اين حال زارم / آيا / از برابرم؟

دل داده‌ام به تو/ وتو نمي‌كنم/

و تو

خيال مي‌كني آبي‌ام آشفته‌تر از  موهاي مشكي‌ات؟/

نشسته لعل  بر  سر جَعدانِ مشكي‌ات؟/ كه گاه از فراز

           قل مي‌خورم روي تَـ تعادل موهاي مشكي‌ات؟/

غوغاي مشكي‌ات امشب به دامنم سياهي مي‌زند

دامم من

 كه پهن شده‌ام من روي تو وُ

                                        دامي مي‌كنم/

دامم كه داغ دارم/ وَ  گرمي مي‌كنم

عشق از اين جادّه‌گوشه‌ها

دارد پياده مي‌آيد/مي‌رود/ مي‌آيد/رفت مي‌رود تا تمامتم به برف بخاكد و خاك‌پيچي كنم

 

 

دختري كه هاي‌هايِ تو مي‌گريد در لابه‌لاي من/ لابه‌لاي من

باد از ميان تو مي‌گريزد از دست‌هامُ/ از فرار گيسوي سوبه‌سوي تو وُ

دارد گرازتر/ زَنده‌تر/ باداهِسته‌تر مي‌ريزد لابه‌لاي برف

جغد از صداي هق‌هق باد/

بابرف‌باد رد مي‌شود از جاي پاي ما

ماتم‌زده خندان گرفته‌حال بي‌قرار خوش‌اقبال بي‌قرار / تنها شكسته تسليمِ بادبرف

اين گور تا هميشه‌ي دنيا به‌رويمان

 

 

|+| نوشته شده توسط شروین شاه‌وزی‌پور در یکشنبه 29 دی1387  |
 چند شعر كوتاه از خودم

 

 

1

این دایره

ـ که دار می‌زند در ابتدا و ابتدای من

                                  رقصانه‌وار

این من

ـ که بر دار

بالا نشسته‌ام

 

2

صندلی

صندل

یکی برای ماندن

یکی برای طغیان

 

3

حدّم می‌زنند؛

از مرز گذشته‌ام  

شاید بهشت همین‌جا باشد

 

4

روزن از روز انباشته

 انبان از نان

آغوشه‌گي دهقانان و كِيان

 

زردشت

           بر خوابم

           علم برافراشته

|+| نوشته شده توسط شروین شاه‌وزی‌پور در سه شنبه 21 آبان1387  |
 شعری جدید از خودم
 

 

من كوزه‌ي تواَم

 

ضجر مي‌كشم

كه مي‌ميري

ضجر مي‌كشم

      كه گلوله‌ام/

       در شقيقه‌ي تو گُل مي‌دهم

ضجر مي‌كشم كه دستم به دوستي

دستت را شانه مي‌درد/ جر مي‌دهد دهانت را براي بوسه‌اي

تكّه‌تكّه استخوان‌هايم

تَرَك مي‌كند صدا مي‌شود براي سپردنت به‌گوري

         كه من ساختمش

         و خاكي

        كه من پرداختمش

 

نه پدري داشتم كه پله‌ي زانوانش

   ستون ايستاده‌گي‌اَم باشد

نه مادري

  كه طعم پستانش

شيرين‌ترين خاطره‌ي ممنوعم

 

نمي‌توانستم چنين بي‌مادر و پدر باشم

         تلاشيِ جسدت

                       خَلق من‌است

 

من دژخيم تواَم / برادري به پيامبري راه‌يافته

و نطفه‌ي عاريه‌ي پدر را به پيچشي

به‌ زه‌دان خواهر

رويانده

 

درد مي‌كشم از تو باور كن

هم‌ترازِ اين‌جهاني‌ام

ضجّه‌فريادهايت از غم

غمم مي‌دهد

آوازهاي اميدواري‌اَت

شادم مي‌كند

رَخت به‌اميّدِ تو  برتن سپيد مي‌كنم

           ترانه    بر لب روانه مي‌دارم

جانم گره در گرهِ زلف توست

گردنت مثل هم‌آغوشي

 پُرطراوت

          هميشه معشوقه‌ي من‌است

 

اين كشفِ راز صرفاً براي توست؛

يادم كن

تا با يادت

  آرام گيرم      

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شروین شاه‌وزی‌پور در شنبه 30 شهریور1387  |
 
 
بالا