|
شعر و داستان و رویدادهای ادبی
|
این یک سیم است
رقصان
میان بودن یک من/
آواز میخواند
اندک اندک...
چشمانش را میبندد اندک اندک...
حنجرهاش میلرزد / میخواند / میبازد
مثل پرندهای ناکشته پشت به آسمان میدهد پس پس
میان یک جان بیجان
و یک من
رقص از من آورده من رقصان دوستش داشتهام
یک لا به باد
یک لا به تن / یک لا میان دستهای بیتنهای نبودن
گاهی همانجور که میرقصد
و پس پس میان هوا دستِ پس نمیزند به هوا
لباسهایم را تن میکند / به قامتش میآیند عجیب
انگار دستهاش در تن لباسهام
و کلاهم روی تا ابروهاش
و جورابهام
با او لیلیکنان /
شلوارم برایش گشاد است و پاهایم
لباسهام را از بند درمیآورد میبرد هواخوری دربند میآورد پس
رازهای مگو میداند فال میگیرد حال میداند
از لای کوهها و دشتها و لای شهرها و دشتها
یکلایش را میبرد میگذارد جایی هرجایی
یکلایش را لای گوشم
میگذارد
لابهلای پس حرفهایم گفته ناگفته با حرفهایت ناگفته گفته جملهمیسازد با من
تناش مثل ماری پیچ میخورد جمله میسازد
بوسهات میشود گم
اشکهام خنده / دهانم تلخ / تلخم خشک / زهرماری
گاهی دوستت دارم نمیرسد به دار آخرش حتا به دوست حتا
گاهی میانِ آویزان
( و همانجوری که میرقصد)
رنگ میپراند از هر چه شمع که روشن و عاشقانه نشسته سر به هوهو به تو
برق را بردهبود میآورد برق را از من میآورد سایهی دلگیرم گم میشود روی سقف دیوار
صدای عجیبی دارد مثل خنده نیست مثل گریه نیست مثل زوزه یا ترنمهای سینهسوزِ هرروزه
چیزی
شبیه باد که بپیچد در خودش
باد زار سرشکسته از در کسی نشدن
شبیه مرنوی گربهی مست پشت دیوار گربهی مست با آوازهای عاشقانهاش معشوقهاش
گاهی
لای من دست میاندازد تیز دست
و تند میگوید: برادررر!
حالا خنده از لبش میریزد انگار دانهی شکر
حالا در من میآویزد انگار مثل شکر
حالا دور گردنم ناز و کرشمه و تند تند نفسها
حالا بو بو بوسه
حالا
هوای من باران نمیبردارد نمنم
بر این هوا رفتار بیمهابای رودهای جنگلیست
و من
اتفاق ماندگار کوهستانهای بیبیابان
هوای جنگلهای کوهستانی من
کویرهای بارانیاش را به رودها بخشیده / بی زدگی یا چروکی در آستینشان
و دستهایش گُلگُل مردابهای بی آب انزلیست
آب میتواند
انزالی باشد متزلزل
میتواند انتهای جماعتی متحصن نشسته بر روی موجهای متوحش
یا
پایان انتهای جماعتی متفرق روی چینهای بی چین کوچکترین رود زرد
که طبق قاعده
یانگتسه نیست
یا
تفرق متفرق جماعتی فراقگرفته از عشقهای پر فروغ فرخزاد
در قلبهای گوشتی
آبگوشتی
باشد
رود شاید که من نباشد در تلاطم پر تِمِ شنزار
یا ماهی هیچگاهی نگاهی اریب و نیمهدار
بر عمق بی موج سنگفرشیاش نکند نقرهفام
و رود
از غصه جاری شود پهن و پت روی تاقدیسهای شورهاشورِ دشت
چنگِ جنگل اما
ماه را پَر میدهد تا پرتاب/ یکهو / از نوک کوه تاب وردارد بیفتد ناتُلُپ توی رود
حالا آبهای جهان
با این وصف
بودننبودنشان در من با جنگلهای بیانتهای کوهستانی
با رودهای راهرفته پیاده بر پشتم
همپشتاند
و من
تا انتهای بیابان
با قمقمهای بی آب
نمیدوم
دستم پلشت
از سر اين جيب تا سر آن جيب
يك جيب ديگر يك زيپ جيبدار ديگر است
زيپ
از پس پشتم دور
از پشت پسم كور
دست در جيب در گريبان در گريبانم
جيبي
دارم داشتههايم را تويش نگاه ميكنم
از پشت پنجره تا اونجاي خطِ خطِ افق
كه كبوترها
نقطهاي سرخ ميگذارند بزرگ
و باد از پشتش پسپسكي لاي لايهدار پرده را
يواش
تكانتكان ميدهد و هو ميكشد
هو يعني حضور تو تو پررنگ نگاه ميداري حضورت را توي جيب گريبانم
دارمت
دارم از توي اين جيب توي اين جيب
ميگذارمت/ از زيپ گذشتهام پل زدهام
دستم را از پشت پس زيپم نگه داشتهام
زيپ
از كلاهم پايينتر است
از زير كلاهم
از زير زير كلاهم زيپ هي پايين و بالا ميرود
هي باز و باز و پايين
از زير كه نگاهش ميكني از توي جيبم
مثل كلاغيست كه زيپ زيپ ميكند
و روي منقارش تُكاش تُك دماغش
دستهاي كبوترِ بال در بالِ در خط افق نقطهگذارنده
خودشان را زير كلاه آشكار ميكنند
باد هو هوتر ميكند تكانتر ميدهد هي
باد توي گريبانم ميافتد باز ميافتد
ـ بادبانهارا ...
بادها را ميپيچم پس پشتم/ بايد تو را از باد
نگاه ميدارم
نياز به دايرهاي دارم دوراني
با دايرههاي گرد تو در تويي
كه هي توي هم بلولند و همآغوشي كنند
و هي هر چه آه
هرچه اوه
و هي هرچه دايره كه در دايرهي ديگري يا بر دل دايرهي ديگري
گردتر بگردد و دايرهتر شود
تنگتر / گشادتر
هي دايرهتر شود
نياز به دايرهاي دارم دوراني
كه گرد سوزني سوزندار و پر ولع
بگردد و بگردد و رنگ ديگري بگيرد
ميان سرم
ميان انتهاي به هم نارس ابروهام
همان جا كه هي گرد گرد گره ميخورد و شبيه تنهي درخت ميكندم
ميان بالاي چشمهايم
رخوتناك و چسبناك
اشتياق پيوستن با سوزني دارم
كه سوزندارو پر ولع
دوران از سرم بتركاند
1
زندان
كه آسمان بماند پشت پنجرهي چشمانت
كه گم شود در هياهوهاش شهر
گير در يك ميدان
كه تو
ابرها را بتراكمي بپراكني با ريسماني عبور دهي آن سوي پنجره
كه با من
بتركد هرچه بغض كه پيش تو نيست
2
اين كبوتر هم
بال به بال من نميدهد پا نميدهد
كه از كف سلول بردارد
نگاهم را
پشت پنجره برساند
3
لاي اين رشتهها
پيچها واپيچها
زندانيام توي سرم
بغضم تركيدنش به انفجار نميرسد
پرده بياوران
بيا و پردهها را
از پشت آن پردهي پشتي همان پشت پردهاي
بيا و رانم را
لاي پردهاي بپيچ
پرده را با رانم و من لاي پردهي نقش باراني
با گلهاي مليح ريز آبي زير آب حوض
بياويزان
سالهاست جرندادني شدهام جرم بده
و روي تاكها بيانداز/ بياويزان
نقش انگور بگيرم
لب از لب انگور
جاي رانهايم انگور در گورم بريز
اين چاله / اين خُم
اين مخروطهاي پوست و استخوان فاتحه بخوان و ريز ريز بيانبانم از گور
انگور
پشت پرده را
پس پشت همان پشت پردهاي پشتي را
پر كن از خمهاي من
گور من دوست ميدارم پشت همين پرده باشد
با بوي تو و / خمهاي مست
و روزني كه كوچك
كه راه
به حيات آفتابخيز ميبرددرختِ پرتكاپو پشت پنجره
پشتاش كوه
و كافهاي شلوغ در پاريس
كه قهوهي صبحگاهيات را در آن مينوشي
ميز را ميچيند مارتا
گلدان گل سرخ ميانش
يازدهونيم داغ
كلاهها روي سينه / عمود
ماتادور مردهاست
در ميان اين همه آشفته حاليهاي اين شبهاي بيپايان من
با همه عشق و غرور و شور و شوقِ جانستان قلب بيسامان من
آمدي از كوچههاي اين حوالي
رد شدي رفتي بدون قيل و قالي
نالههاي عشق من باور نكردي
عشقِ بيپايان من باور نكردي
رد شدي آرام و رفتي رد شدي آرام و رفتي
حالا
با تمام حالهاي نقل در بالا
و از فراز صداي دهن درهي كشـناك كافه خورشيد / كه دارد ميرود
و رود كه آن ته
دارد ميرود
جاي پاهايش را شمارشكنان
زير بغل ميگيرد وُ
ماسههاشان را ميتكاند وُ
بي نگاهي به پشت سر به قهر / آيا نبايد كه تا ميتواند دور و دور و دورتر
يا حتا جايي دورتر
يا دورتر
خيلي
توضيح كوتاه: اين شعر را در شهريور 85 نوشتم و امروز كه دوباره خواندمش دوستش داشتم. همين.