از آه میکشم
شکل کبوتری شکل دمکراسی
شکل میگیرد
شک نمیکنم کسی از میآيد
دود از لباش
دست در دست در دست در دست دورهاش میکنیم و پای
میکوبیم شیشههای سنگی را شراب
در جیباش
از میآورد نان لقمهای در جیب همهی هرکدام
میگذارد لمساش کنیم
میگذارد از چشماش تماشا را راه بگیریم
سوی بالای دود بالای لبهاش
آواز بخوانیم و لقمهای شراب در دهان
هر کدام
کسی از آه / بلند
پشت کوه قل میخورد
بالهای کبوتری شکل کبوتر فرو میبرد
با هر جیب
همهجور دود
و صدای کوتاه بوسهاش
سیاه سیاه مینشیند / و ما پای /
از آه بوسهای
شکل تو پر میکشم من
طاقتندارِ خندههای از تو گمام
گمام
سوزنی در جالیز
ریز قد تاریخ
کنتی که از دندههاش دندانه روییده از پرهاش
لبهاش
زمین بی تو را جوییده
و از آبهای خوابآلود دانههای انجیر
چکهای
بر بالین چرخ چاه بابل آویخته است
ـ مرغ سقّا
اگر از چاه آه برآورد
اگر از آه
ماه روی تو را ـ
خندههای از تو
لای دندانهایت
کفتری نرسیدهبال تخمهای کوچک زریناش را ته حلق من نمیگذارد
ته حلق من
از لای گمبودنت
جایی برای خواب نمیگذارد / یا کفتری تخم زریناش را
ته حلق من
هاروت و ماروت
چشمبستهی سه عالم موجود
دیوهای معلق ابابیلاند / پرها نرسیده
چشمهایت بسته بسته فوتونهای پر هیگز
کفتران چاهبلد چاهی
با پاهای پُر تمام پر
پیغامبر
نور اگر کور نباشد حملاش مشکل است / هضماش
و امتی که دارند هی و هی
سنگهای فرشتههای ابابیل را قی / میآورانند
نور
پایین و ماروت
با باروتِ چشم در چاه برگردان آویخته
کبوتران پر در پا
و ناگهان کسی بلــــــــــــــــند بخواند:
به نام پدر
پسر
روح القدس
و بینایانِ نابینا / خندههایت کو؟
طاقت ندارم بیش از خضر معطل بمانم
لیوان آبی به کسی برسانم
از ورای یکی یکی یکی پیامبران
بال برببارم /
قایقهای سوراخ را قاه قاه بخندانم
دیوار فرونریخته
فرو نریزانم
از لای روشن غار
قار قار کسی را نشنوم و راه بگیرم و بگذرم
و با یاد کوههای پر برف قفقاز
غازهای سیبری را به سوی سرزمینهای گرم کوچ دهم هی
هر سال و هی
هر سال بعد
با اینهمه سال بد
خندههایت
خندههایت کو؟
باران است که میوزد
ابرها را از خانهها
جمع میکند و میبرد
ابرها
تمام
زندگیاند
دمهای
رفته
دمهای
نرفته
آشنایانی
که
نفسهایشان دست این ابرهاست
و
روزهایی
که
چپق کشیدهاند
زیباجان!
کاری بکن
بگو
دریا آرام بماند
مردم
این شهر
دیگر
باران نمیخواهند
دلم رمیدهی حوریست لولیوش
که رمرم لولاش نداردم دلکش
از آن دل ناکش اگر کسی ـ فرضن
برای کسی چای بریزد ـ فرضن
چای کاسه کاسه پر نشود یا یا اگر
اگر در نایِ من نباشد چای / کسی که فرضن
اصلن چرا فرضن؟
بیا گمان کنیم آغاز یک فرسایشایم
باد دارد از مقابل
یار دارد از مجاور
من همینجا روی این تخت فرش
/ از حی ـ از حاضر /
و یار چای بیاورد پیاله پیاله
چایِ پیاله چشم ترکمن است
باد از اسب میشود ـ یار از مجاورـ
اسب شیهان شیهان ـ یار از مجاورـ
کسی برای ترکِ من تار میزند / یار از
من که حی / آواز تار میشنوم تار میشنوم / یار از
ترکمن چای پیاله مینوشد باد از مُغ
خاکی میشود که نگو / بادی که
یار از مقابل به چای میرود من حی
ساز مقتول میخواهد یارِ مقابل
کسی که اسب به باد سرانده
کسی که تار
کسی تتار
قتل میکند یار مقابل
و یار
پیالهی خون میگذارد مقابلم ـ همین جلو ـ
فرضن دلم رمیدهی حوریست لولی
فرضن
لول از چشم یار نتراود به کنج غار نپناهد به تندِ باد
باد اسب ترکمن
کجا رها کند شیههی پیاپیاش را
یار مقابل / کجا رها؟
اصلن کجا شنوم بانگ دلکش را اگر کشته نگردم شهیدِ حیِّ حوری؟
شالها راهبهراه شدهاند
شالهای ساده
از یاد رفتهاند
مثل چراغهای گردسوز
و نور غمگینشان / در وضعیت زرد
یا باد
که باد نیست
هیبتی دارد هیولایی / شولایی
در کوچهای بپیچد
دختران را میبرد
یا
شالی راهراه / تا بالای آسمان؛
پیش از ابرهای نیامده ـ باران نباریده
پیش از خورشید
ـ که بیاید و ابرها بروند
که جای شالهای راهراه
رنگین کمان بگذارد ـ
زیبا جان!
بگو دریا
سادگی شالات را
برای ماهیها نجوا کندطرحی ساده میخواهم
برای این شعر
که با چشمان سادهی تو آغاز شده است
باید خطها نرم باشند
تا افق بروند
برگردند
باید
وسعت عجیبی از هر خط شکل بگیرد
کوه
صدا میکند
مثل الوارهای زیر تشک این تخت
مثل فراموشی لای دود چپق
و صدای موبایل
خستهی سایلنت ماندن همیشگی.
همه صدا میکنند
همه اسمام را بلدند
اسمام صلب است و بی معنا
موسیقی / آخرین وسوسهای که از کنارش میگذرد
اگر بردارم و
نامهای دیگری جایش بگذارم
اگر جاده را / یا باد
میل عجیبی به فقط خوابیدن دارم
دوست دارم بخوابم و اشیا را در آغوش بگیرم
دوست دارم با تخت بخوابم / با متکا
آغوش نرمی برای سنگ باشم
جای سردی رخوتناک تشک
بتن روی تنم بغلتانم
با خاک همآغوش شوم/ با باد
خواب ببینم رودی از همآغوشم جان میگیرد
آغوشم را میکند از من / با خود میبرد
خواب ببینم
رود نام مرا دارد / تمام نامهای مرا
و نام مرا.
با زمزمهاش آهنگی شوم / رنگی
با رفتارش
پا بگذارم به راه
خواب ببینم رودم به دریا میرسد
دریا
به خواهش تو قبولش میکند
این صلبی زیبا
از نام من است
خواب اگر ببینم
بی نام میشوم با نامی جدید
که اولین موج دریا در تنم میریزد
شنبهها روز باریدن است
ابرها میآیند
کاری به درها / به دروازهها ندارند
کاری به جهتهای جغرافیایی
یا این که
چقدر این اتاق کوچک است
شعرهای عاشقانه دارم
با حسهایم ـ خوشحواس
آغاز کدام حس را بغلتانم دور نا به پیدای چشمهات ـ ابتدا
یا از سر
از کدام بگیرم سوتهای واماندهی راه کوچه را / سوتهای شاعرانه را
لب نشسته به انگشتها
که هاج و واجِ شگفت
که لب سوت نمیزند و دندانها / چرا ـ کلید
لب
نشسته به لب
که چرا وا نمیشود این ـ از من با انگشتها در من ـ و آبی که از من ـ لزج
جمع حواسم جایی جمع شدهاند دور تا گوش کسی /
بلند میخندد و بلند موهایش ریسه میروند از خندههاش و من
غایب از حواس
پاها عاشق حواساند
دستها
دست در دستشان
سینه
که جمعِ همه / روی بالا و پاییناش
که کسی بلندمو و معرکهبلد
بساط کرده لابهلای موهایش
تپشهایش
تپشهایش
چشم
تا بوده کور / نمیدیده
چشم
غلتیده ته کاسهی سر ـ تا کاسهی چشمی که تا بوده این گوی و این چوگان
ـ چه نظرباز چشمهات!
زبان
ته حلقی شنیده گنجی نهان است و زبان
راز نهان بلد است و پی جوی گنج شنیده به دندان رسیدهام من
بوی قهوه میآید
بوی سیگار
بوی خون قبل از بغل
بوی شعرها
که با حواس رفتهاند
جایی میان دستها و پاها حمل میشوند
بوی بخار / بینی نشسته بر حواس و نظارهی این جمع پر تماشا
با میانهام آب از دست میشود / آب از تمام / چشم و تماشا و بینی
و لب که روی لب آب میشود
آب از تمام
با ریسهها
بلند