تا این شست دیگر؛ سبابه
غیر صورتم پلاستیکپیچ /
سرِ هیچِ دیگری
جا نمیشود
با حالِ ناخوبام تلوتلو
و این حال که رساندهامش
روی کدام تخت بخوابم تخت؟
شروین شاهوزیپور
شروین شاهوزیپور
رها شدن از تو سخت بود
نه ارّه، نه قلم و تیشه
نه قتل پلیسی که دسته کلید در جیباش نبود
نه صخرههای گرانیتیِ پشتکوه
دادهای بلند عبدالرحمان سرِ نادر چنگک
یا فرارِ داغِ گلوله از لوله
تنها چاره امید بود
که دستها دوباره میرویند
که دست به دست خاک میرسد و از خاک میرُستد
که پسِ هر طلوع سرخ
سینهسرخی دورتر از دشتها رها میشود
و آسیابادهای خورشیدی
نوادگانِ دست بریدهی دستآسها نمیمانند
شروین شاهوزیپور
از آغاز تختهای دونفره
یک
نفر مرتب راه میرود
عرض
طول عرض وترِ اتاق را اندازه میگیرد / هی راه
هی
اندازه
حالا
وجبهاش به چهارچوب در رسیده / قدش از وجبهاش بلند
حالا
لای سبیلاش دست میکشد لای در با فاصلهی دیوار
حالا
قدم قدم راهروی منتهی به اتاق
و
اتاق مجاور
و
اتاق مجاور
و
نزدیکتر
حالا
به چهارچوب در آسانسور
آسان
وجب میشود که میگوید نمیشود
آسان
از لای در
بوی
عطر زنی سرخ / رد
حالا
قدم
قدم به راهروی مجاور
به
مجاورتر
پشنگ
آب روی آینه
روی
گونههای روی صورت
برمیگردد
پاکت سیگار بردارد
به
بام پشت کند
از آه میکشم
شکل کبوتری شکل دمکراسی
شکل میگیرد
شک نمیکنم کسی از میآيد
دود از لباش
دست در دست در دست در دست دورهاش میکنیم و پای
میکوبیم شیشههای سنگی را شراب
در جیباش
از میآورد نان لقمهای در جیب همهی هرکدام
میگذارد لمساش کنیم
میگذارد از چشماش تماشا را راه بگیریم
سوی بالای دود بالای لبهاش
آواز بخوانیم و لقمهای شراب در دهان
هر کدام
کسی از آه / بلند
پشت کوه قل میخورد
بالهای کبوتری شکل کبوتر فرو میبرد
با هر جیب
همهجور دود
و صدای کوتاه بوسهاش
سیاه سیاه مینشیند / و ما پای /
از آه بوسهای
شکل تو پر میکشم من
طاقتندارِ خندههای از تو گمام
گمام
سوزنی در جالیز
ریز قد تاریخ
کنتی که از دندههاش دندانه روییده از پرهاش
لبهاش
زمین بی تو را جوییده
و از آبهای خوابآلود دانههای انجیر
چکهای
بر بالین چرخ چاه بابل آویخته است
ـ مرغ سقّا
اگر از چاه آه برآورد
اگر از آه
ماه روی تو را ـ
خندههای از تو
لای دندانهایت
کفتری نرسیدهبال تخمهای کوچک زریناش را ته حلق من نمیگذارد
ته حلق من
از لای گمبودنت
جایی برای خواب نمیگذارد / یا کفتری تخم زریناش را
ته حلق من
هاروت و ماروت
چشمبستهی سه عالم موجود
دیوهای معلق ابابیلاند / پرها نرسیده
چشمهایت بسته بسته فوتونهای پر هیگز
کفتران چاهبلد چاهی
با پاهای پُر تمام پر
پیغامبر
نور اگر کور نباشد حملاش مشکل است / هضماش
و امتی که دارند هی و هی
سنگهای فرشتههای ابابیل را قی / میآورانند
نور
پایین و ماروت
با باروتِ چشم در چاه برگردان آویخته
کبوتران پر در پا
و ناگهان کسی بلــــــــــــــــند بخواند:
به نام پدر
پسر
روح القدس
و بینایانِ نابینا / خندههایت کو؟
طاقت ندارم بیش از خضر معطل بمانم
لیوان آبی به کسی برسانم
از ورای یکی یکی یکی پیامبران
بال برببارم /
قایقهای سوراخ را قاه قاه بخندانم
دیوار فرونریخته
فرو نریزانم
از لای روشن غار
قار قار کسی را نشنوم و راه بگیرم و بگذرم
و با یاد کوههای پر برف قفقاز
غازهای سیبری را به سوی سرزمینهای گرم کوچ دهم هی
هر سال و هی
هر سال بعد
با اینهمه سال بد
خندههایت
خندههایت کو؟